tested after 1 year
هنوز هم مینویسم :
اینجا : www.jeybiss.blogfa.com
فکر کنم دارم زيادی مينويسم...

بعضی مواقع لازم ميشه که چند تا آپ را پاک کرد...نه برای خود سانسوری ! بلکه برای ......
جی بيس از همه که به اينجا سر ميزنن ممنونه...
جی بيس داره اسباب کشی ميکنه .....
۱- امروز صبح به ارايشگاه رفتم ..موهام واقعا بلند شده بود ....مثل هميشه مجبورم در حين اصلاح به وراجي هاي ارايشگر وقتي كه موهام را كوتاه ميكنه گوش بدم..از همه چيز ميگه... سياست....ماهواره...تيم فوتبال مورد علاقه اش (ملوان انزلي)....پسرش كه تازه سربازي رفته ....و پرايدش كه 300تومن بالاي قيمت به يه نفر انداخته!...هميشه يه نگاهش توي تلويزيون مغازه اش هست و يه چشمش هم توي خيابون..و اگه وقت كنه يه نيم نگاهي هم روي سر من...
چند بار هم به من گفت : خوش به حال تو كه پنج شنبه ها تعطيلي !!
دفعه قبل كه پشت گردنم راتيغ انداخته بود تا 3 هفته گردنم جوش زده بوداز ترس هپاتيت و ايدز بهش گفتم ايندفعه موهاي گردنم را با ماشين كوتاه كن...
۲- راستي در مورد ايدز گفتم ...يادم اومد كه يه ايميلي از مدير سايت امداد ايدز دريافت كردم كه نوشته بود به علت مشكلات مالي فعاليتهاي سايتش را داره تعطيل ميکنه ....يادم مياد آخرين بار قرار بود ۵۰ ئويرو بهشون كمك کنم ...شايد منظورش اين بوده که دوباره پول ميخواد......فقط ميتونم بگم واقعا حيف شد. سايت خيلي کاملی بود..



۳- از آرايشگاه بيرون اومدم و سوار ماشينم شدم.... ...راستش بعد از اون تصادف که تازه رنگش کردم ديگه ميترسم توی ماشين بخونم ....
۴- به خونه رسيدم ...مادرم (که تازه ۶ ماهه پيوند کليه انجام داده ) را ديدم که درکنار تلويزيون نشته و دستش را روی قلبش گذاشته و داره از طريق يکی از برنامه های ماهواره از دکتر علی اکبری انرژی ميگیره...
نظری راجع به اين کارش ندارم....
۵- ساعت ۲ بعد از ظهر به طرف کارگاه کارتن سازی ای که پارسال برای محصولاتم ، كارتن می ساخت حرکت کردم....آدرس جديدش را درست بلد نبودم ..آخرش هم پيداش نکردم....با موبايلش تماس گرفتم و بهش سپردم که يه سوله خوب با قيمت مناسب برام توی شهرک صنعتی پيدا کنه....
۶- يه روزنامه خريدم و به طرف خونه حرکت کردم ...به خونه که رسيدم، مسابقه رضازاده بود...مثل هميشه اون اول شد... ..پيروزيهای او معمولا حس قشنگی به ما ايرانيها ميده.... خوشحالم..
۷- چند وقته كه در شبكه pmc سيستم sms راه افتاده...خيلی جالبه ..امشب ميخواستم يه sms بفرسم...وقتی که ميخواستم بنويسم تازه فهميدم من كسی را ندارم كه براش sms عشقولانه بفرسم...
اين هم چندتا لينک ..اگه حالشو داشتين ببينين...========>>
رابطه شخصيتتون با نحوه خوابيدن شما .
مورچه ها چشم زن هندی را در بيمارستان خوردند. news
مدرسه فوتبال رئال مادريد در بم آغاز به كار كرد. news
جسد كودك ۲ساله بمی بعد از ۲۲ ماه از زير آوار خارج شد. news


اين هم از امروز....
۱- (ساعت ۸ صبح) از خواب بلند شدم ...میلی به صبحونه خوردن نداشتم. لباسهام را پوشيدم و از خونه زدم بيرون . يه سری به يکی از شهرکهای صنعتی اطراف شهر زدم ..دنبال يه سوله مناسب برای کارم ميگشتم..چيز مناسبی پيدا نکردم.
۲- (ساعت ۱۰ صبح) جواب آزمايش مادرم را از ازمايشگاه گرفتم ......crateanin =1.5 زياد خوب نيست ....
۴- به طرف خونه حركت كردم...داخل نوارهای توی ماشينم يه نوار پيدا كردم از "مجتبی كبيری" (مال يكی از دوستامه كه هفته پيش داخل ماشين جا گذاشت....)نوار را توی ضبظ گذاشتم..داشتم خودم هم با نوار ميخوندم كه يه دفعه رسيد به اونجايی كه مريم حيدر زاده داشت ديكلمه ميخونه .....
مونده بودم كه اينجاشو ديگه چه جوری بخونم
....که......
وای....تصادف كردم........اونم چه تصادفي...! زدم به يه نيسان كه كنار خيابون پارك شده بود.
صاحب نيسان، از توی پياده رو ، پيداش شد....
خيلی مقصر بودم !!!..ماشين مردم را كه كنار خيابون پارك بود...زده بودم داغون كرده بودم...
يه مقدار پول بهش دادم... شماره مبايلم را هم دادم و گفتم اگه خرجت بيشتر شد زنگ بزن تا بقيه اش را هم بهت بدم....(بابا ..بجه مثبت
)
تازه توی اين سرما يه فالوده هم بهش دادم ...
جناب آقای راننده نيسان :

۴- (ساعت۳۰/۱۲ دقيقه) به طرف خونه حركت كردم...ناهار را خوردم ...حمام رفتم ..و روی تخت دراز كشيدم...يه massage روی مبايلم اومد ..يه جوك بی مزه "برره ای"بود كه دختر دايييم برام فرستاده بود....:
Yaro 100 toman mindaze sadghe 2metr bad tasadof mikone ..on donya mige : man ke sadaghe dadam chera mordam? khoda mige : HAAAAA puelt gushe nadaashte BID jeeeegar
۵- (ساعت ۳۰/۳ دقيقه) يه طرف مغازه '' اوس عباس" (صافكار خانوادگی امان !!!!)حركت كردم ...خرج ماشينم بيشتر از اون چيزيه كه فكر ميكردم...قرار شد شنبه ماشين را پيشش ببرم .
۶- (ساعت ۳۰/۴ دقيقه ) كامپيوترم را به شركت يكی از دوستام بردم تا درستش كنه ...اونجا همه دوستا و كارمنداش بهش ميگن : "مهندس " ( فقط من ميدونم كه اوم ديپلم داره و بعد از پيش دانشگاهی كه با هم توی يه كلاس بوديم ، اون دانشگاه نرفته !!)..در حالی كه مهندس داشت كامپيوترم رادرست ميكرد..من هم توی اتاق بغلی مشغول چك كردن ايميل هام شدم ...يه آف هم برام اومده بود:
elvis_ashkan2005 (2005/09/22 03:20:29 ب.ظ): az babaye hoseyne fahmideh miporsan nazaret rajebe pesaret chie? mige: dahanesh servis , man hanooz daram gheste tank o midam

۷- بالاخره كامپيوترم درست شد.. ...يه موس و يه كيبورد خوب هم خريدم..
۸- (ساعت ۳۰/۷ شب) به طرف خونه حركت كردم ...مهندس را هم تا يه حدودی از مسير رسوندم ...خيلی وقت بود كه همديگه را نديده بوديم ..ازم پرسيد كه ازدواج كرده ام يا نه؟ من هم گفتم اصلا فكر هم به اين موضوع نميكنم...در جوابم گفت : تو الان ميتونی انتخاب كنی ولی چند سال ديگه بايد انتخاب بشي!!
جمله قشنگی بود..ولی من با اين حرفا گول نميخورم
۹- (ساعت۳۰/۸ شب) مهندس را رسوندم و سر راه يه كارت اينترنت هم خريدم...دوباره يه massage روی موبايلم برام رسيد ...اين دفعه از اون يكی دختر داييم بود: وای ...اين هم برای من جوك فرستاده!! :
filme shaem akhar ro tu cinemaye ardebil mizaran ,torka tu safe bilit ba ghablame vay masand
اين يكی ديگه چه قدر بی مزه بود ....فكر كنم تنها چيز بامزه ی امروز فقط همون فالوده ای بود كه با راننده نيسان خورديم...(كه البته توی اين هوا اونم زيادی خنك بود)
۱۰- به راهم ادامه دادم .. ضبط ماشين را روشن كردم...دنباله نوار صبح بود .........ولی ديگه جرات نکردم که بخوام خودم هم با نوار بخونم!!
پنير
نزديک به يک ماهه که ديگه دلم به کار نمی ره......
نميدونم. چرا....
خسته شده ام....خيلی خسته شده ام.
ياد يه کتاب ساده روانشناسی افتادم که سالها پیش خونده بودم....داستان سه تا موش بود که با اصرار تا آخر عمرشون در داخل يه سوراخِ بن بست به دنبال پنير می گشتند...
پنیری که هرگز اونجا وجود نداشت! 
اسم اون کتاب بود: change is good 
آيا الان هم وقت تغيير برای منه؟
ولی داخل ديوار خونهء من پنيرهای زيادی وجود داره..من خودم تاحالا چندين بار تکه های پنيری را خورده ام که به اندازه نياز سالیانه يه موشه!!
پس واقعا مشکل من چيه .....
کارآفرين نمونه سال ۸۴.....کسی که درس کارآفرينی می داد...امشب خودش شکست خورده!!
همه جا تاريکه ..موبايلم را از پايين تخت برداشتم.ساعت را خوندم..۱۵/۲ دقيقه شب
بايد تصميمم را بگيرم!
از روی تخت بلند شدم ...چراغ اتاق را که روشن کردم. پايم روی مجله ای لیز خورد ..نزديک بود زمين بخورم...مجله را از روی زمين برداشتم ..پشت جلد اون نوشته بود :
| خستگی هرآن در کمين است. آزرده می شوی، احساس شکست می کنی. شک می کنی که رها کنی و بگذری، می خواهی برکناره روی و وانمود کنی که اتفاقی نیفتاده. اما نه… تو بازنده نيستی که، یک مبارزی.
پیش از آنکه برنده باشی یا بازنده باشیم . باید گاه بگرییم تا بتوانیم روزی بخندیم. باید آزرده شویم تا روزی توانمند باشیم. اگر پیوسته بکوشی و ایمان داشته باشی ، در پایان پیروزی از آن تو خواهد بود. |
Learning isn`t easy… Frustration tends to set in quickly . You hurt. You feel defeated .
You want to walk away and pretented It doesn`t matter .
But you won`t Because you`re not a loser . You`re a fighter .
We all have to lose sometimes Before we can win . We have to cry sometimes Before we can smile .
We have to hurt Before we can be strong .
But if you keep on working and believing You`ll have victory in the end .
Ann.davies |
|
عکسهايی از محل کار و دفتر "جی بيس"
مژدگانی... ای خيابان خوابها ! ميرسد ته مانده بشقابها.....
"جی بیس" در داروخانه.........
من تا حالا شامپوهای مختلفی را امتحان کرده ام ولی هیچکدام مناسب موهای من نبوده (مخصوصا شامپوهای ایرانی که PH بالایی دارن و حاوی فرمالین و گلیسیرین صنعتی هستن ) .حتی چند مرتبه هم خودم چند نوع شامپو ساختم که شاید بتونه با موهام سازگاری داشته باشه (شامپوJEY_20)
. ولی مامانم تا فهمید کلی از دستم حرص خورد و اونا را ریخت !!! نظرش اینه که من با آزمایش کردن محصولات دست سازی که درست میکنم ، ممکنه در راه علم ، بلایی سر خودم بیارم.
خلاصه ، دیشب که برای گرفتن داروهای مادرم به یکی از داروخانه های بزرگ رفتم ، برای اینکه توی فاصله زمانی آماده شدن داروها (که همیشه معمولا نیم ساعتی طول میکشه) برای اينکه حوصله ام سر نره ، یه سری به غرفه بهداشتی داروخانه زدم. شامپوهای مختلفی داشت . یکی از اونا را انتخاب کردم. TiMOTei . شامپوی خیلی خوبیه (مخصوصا نوع cotton که عکس گل پنبه روش داره)...البته قیمتش به اندازه ده تا شامپوی سدر صحت میشه (3300تومن)..ولی ارزشش را داره. پیشنهاد می کنم شما هم امتحان کنید.
موقع خریدن شامپو ، چشمم به آدامسهایی افتاد که در ویترین داروخانه بود.
از این آدامسهایی بود که جعبش مثل جعبه سیگار میمونه . روش نوشته بود : CAREX با طعم پرتغالی 1200 تومن!!. (البته طعمها ی دیگه ای هم داشت). ولی 1200 تومن برای یه بسته آدامس قیمت خیلی گرونیه. کنجکاو شدم که یه بسته اش را بخرم. با دقت و وسواس زیاد روی میز ویترین داروخانه خم شدم تا بتونم روی قوطی آدامس ها را بخونم و یه طعم مناسب را انتخاب کنم : پرتغالی ؛ موزی ، سیب ، نعنا ، بیحسی و خاردار !!!
. بی حسی و خاردار دیگه چیه؟؟؟؟ نمیتونه آدامس باشه.
نوشته انگلیسی روی قوطی های آدامس را با دقت بیشتری خوندم. وای....اینا که آدامس نیست!!!
خوب شد که زود متوجه شدم که این یه جنس سیاسیه! وگرنه نزدیک بود بلند ، داد بکشم : آقا یه بسته CAREX نعنایی بدین!

متوجه اطرافیانم شدم ، که من را که با دقت و وسواس روی قوطی های زیر میز را می خوندم چه جوری نگاه میکردن. (اين جوری :
). در همین حال بلندگوی داروخانه اسمم را صدا زد. و داروهای مادرم را که سفارش داده بودم تحویل گرفتم .
توی راه با خودم فکر کردم که واقعا من چه آدم چشم و گوش بسته ای هستم که هنوز فرق بین (.......) و آدامس را تشخیص نمیدم. البته ممکنه اشکال از چشم و گوشم نباشه ،(چون تا اونجا که اطلاع دارم فکر کنم باز باشن). شاید به خاطر این باشه که با داشتن چشم و گوش باز، زیادی سر به راهم و همیشه سعی کردم که مثبت زندگی کنم. (قابل توجه همسر آینده ام).
نتیجه گیری :
1- (نتیجه گیری استنباطی فلسفی ) :
همونطوری که هر گردی گردو نیست . پس ممکنه هر چیز طعم داری هم ، آدامس نباشه.
2- (قابل توجه افراد کم مو ، کچل ، کلاچه و عرضه کنندگان روغن کله پاچه) :
برای کسب اطلاع بیشتر راجع به شامپوی TiMOTei اینجا کلیک کنید.
3- (قابل توجه مزدوجین گرامی ، تازه داماد ها و لاتهای سر چهار سو ) :
لطفا به بهانه خرید شامپو برام کامنت نذارین که آدرس داروخانه را بخواهید.
برای کسب اطلاع بیشترراجع به (.....) فقط کافیه اینجا کلیک کنید.
این هم یکی دیگر از خاطرات واقعی " جی بیس" بود ..معذرت میخوام اگه یه کم سیاسی شد. .
(روابط عمومی وبلاگ جی بیس!)
"جگر تازه رسيد"
"دل پاک کيلويی ..... تومان "
کاغذ نوشته ای که پشت شيشه قصابی چسبيده بود.
اين هم از امروز......
۱- ديشب تا ساعت ۵/۵ صبح بيدار بودم...به خودم گفتم يه ربع روی تخت دراز ميکشم و بلند ميشم ميرم دنبال کارهام...آخه امروز خيلی کار داشتم!
من فقط يه ربع خوابيدم ولی نميدونم چرا وقتی بيدار شدم ساعت ۳۰/۱۰ بود.
ديگه به هیچ کدوم از کارام نميرسم
صبح بخير جی بيس!!!
۲- از خونه که بيرون اومدم ..همه توی خيابون نگام ميکردن!؟
..آخه ميدونين باتری ماشينم خرابه. و وقتی که خوب شارژ نشه يه صدای ناجوری از دزدگير بلند ميشه! به طرف يه باطری سازی رفتم ...با ۷۰۰تومن درست شد.
۳ - .سر راه يه سری به کارگاهی که قرار بود برام يه دستگاه بسازه رفتم .کسی اونجا نبود از پشت شيشه که توی کارگاه را نگاه کردم ..هنوز کار زيادی روی اون ميکسر انجام نداده بود..
۴-به طرف دفترم حرکت کردم ...
۵- از راهروهای محل کارم که رد ميشدم .احساس کردم که در سالن کنفرانس يه نفر داره يه سمينار خارجی ارائه ميده.
شايد مثل هميشه دوباره خارجی ها اومده باشن..کنجکاو شدم از کنار در سالن کنفرانس رد شدم .در روی صفحه نمايش انتهای سالن، تصوير يه power point ديدم که همه اش انگليسی بود و يه نفر که از ظاهرش معلوم بود ايرانيه و هنوز به خوبی نميتونست انگليسی را خوب صحبت کنه، داشت با زبان انگليسی (البته با لهجه بسيار شيرين اصفهانی)سخنرانی ميکرد...جالبه! من فقط يه کلمه من ميشنيدم واون هم کلمه manage بود... توی اون سالن فقط ۳ نفر بودن که برای اين سمينار اومده بودن و از قرار معلوم همه شون هم ايرانی بودن..

حالا اينکه چرا سميناربه زبان انگليسی برگزار ميشد .؟ من که نفهميدم!...شايد برای اين بوده که تمرين انگليسی بکنن و شايد هم به خاطر ناهار رايگان ظهر بوده که اين ۳ نفر هم توی سالن اومده بودن..خلاصه اينکه در هر دو صورت زبان شون قوی میشه...
۶- حالا هم ساعت ۳۷/۱ ظهر هست.دارم اين مطلب را دارم براتون آ پ ميکنم ...فکر نکنم که تا شب خاطره ديگه ای داشته باشم....
سالن کنفرانس بايد الان حسابی شلوغ شده باشه...آخه وقت ناهار نزديکه......
بهتره من هم برم.
...
تو هنوز هم با من هستی...
۳شنبه ۹/۶/۸۴ ساعت ۳ صبح خاله ام از دنيا رفت.
دوران کودکی ام را با او گذرانده بودم. به علت اينکه مادرم شاغل بود ، من بيشتر اوقات روز را با او می گذراندم. او برای من در حد يک مادر بود! او معلم من نيز بود . و معلم بسياری از افراد ديگری هم که- امروز بزرگ شده بودند و - خبر نداشتند که خانم معلم مرده است!
در حدود ۱۵ سال پيش ، با وجود اينکه موقعيت های مناسبی برای ازدواج داشت ولی به خاطر دلسوزي، با مردی ازدواج کرد که همسرش به علت بيماری سرطان فوت کرده بود و دارای ۳ فرزند کوچک بود!
همه می دانند که تو از روزی که سرپرستی آن بچه ها ی ۱۰-۹ ساله را به عهده گرفتی، مادری مهربان و فداکار برای آنها بودی. آنها را بزرگ کردی و به خانهء بخت فرستادی ولی اکنون که نوبت بزرگ کردن فرزند ۱۰ ساله خودت شده است ديگر نيستی!....روزگار عجيبی است..... ای کاش حداقل اين بچه هايی که بزرگ کرده بودی امروز قدر اين همه محبت تو را می دانستند! همه می دانند که آنها چقدر تورا رنجاندند ! و حتی در موقع قبل از تدفينت، وقتی که اقوام از يکی از آن بچه ها - که بالای ۲۲ سال دارد- خواستند که به خاطر اذيت هايی که به تو روا داشته از تو حلاليت بطلبد حاضر به انجام اين کار نشد و از روی بی ميلی و با اکراه اين کار را انجام داد.... و حتی امروز من ديدم که آن دختر و نامزدش بيش از آن که از مرگ تو ناراحت باشند از اين ناراحت اند که با مرگ تو ، مراسم عقدشان عقب خواهد افتاد!!
يادم می آيد در حدود يک ماه پيش که به خانه اتان آمدم، وضع جسمانی بسيار بدی به خاطر بيماری ات داشتی ..ولی بيشتر از اينکه تو را در ضعف می ديدم از اين متعجب شدم که چرا برخلاف گذشته جلوی من روسری ات را سرت کرده ای!؟ تا اينکه امروز فهميدم که آن موقع چون به علت شيمی درمانی تمام موهايت داشت می ريخت، جلوی من خجالت می کشيدی و روسری سرت ميکردی!!
يادم می آيد که وقتی مادرم مريض بود تو با اينکه خودت هم در خانه بستری بودی ولی باز مثل هميشه به فکر ما بودی و پشت تلفن گريه می کردی...و يکی از همين روزهای آخر بود که زنگ زدی و گفتی می خواهم ببينمت ..ای کاش من هم می دانستم که اين ديدار آخر است.
ولی از طرف ديگر ، خوشحالم که امروز ديگر دردی نداری..امروز تو در آرامش مطلق هستی!
من وجودت را هنوز هم احساس می کنم! هرگز فراموش نخواهم کرد آن لحظه که تو ديگر دربين ما نبودی و همه در کنار کالبد جسمانی ات دراتاق گريه می کردند. وقتی من وارد خانه اتان شدم به وضوح ديدمت که در کنار حياط ، منتظرانه ، با آن چادر سفيدت ايستاده بودی و به من گفتی : خوش آمدی .
تو هنوز هم با من هستی..............
some memories
خاطرات ديروز جی بيس(۲۹/۵/۸۴)
۱-(صبح) ساعت ۵/۷ صبح بود ،مثل هميشه ساعت مبايلم را که کوک کرده بودم داشت زنگ ميزد .خاموشش کردم و نيم ساعت ديگه خوابيدم.( آخه شب قبل تا ساعت ۳ بيدار بودم).
۲- (ساعت ۸ )بالاخره از خواب بيدار شدم و يه ليوان شير با بيسکوييت خوردم.سريع وسايلم کاری ام را جمع کردم لباس خوبام
، را پوشيدم، ماشين را روشن کردم و از پارکينگ بيرون بردم ....امروز خيلی کار دارم !
۳-( ۳۰/۸صبح )برای واريز مبلغی به حساب يکی از روز نامه ها در صف بانک ايستادم.نوبتم که شد مسئول بانک گفت اين پول را بايد در شعبه ديگه ای واريز کنی
.
۴-(ساعت۳۰/۹) در سر راه مقداری مواد شيميايی ميخواستم بخرم به يکی از فروشنگان معتبر سری زدم ولی اونی که من ميخواستم نداشت.يو.اس.پی.گريد داشت که خيلی گرون ميشد (حدودا کيلويی ۲۰ هزار تومان يعنی يک کيسه ۵۰کيلويی نزديک يک ميليون تومان).
۵- (ساعت۵۰/۹)به يکی ديگه از فروشنگان که در همون نزديکی بود سری زدم .همون ماده قبلی را با گريد صنعتی به قيمت کيلويی فقط ۴۵۰۰ تومان خريدم.
يه مقداری هم cmcبا گريد خوراکی خريدم که علاوه براستفاده در زمينه کاريم بتونم عصر برای بچه های خالم بستنی درست کنم.
۶-(ساعت ۳۰/۱۰)به بانک مورد نظری که بايد ميرفتم سری زدم و پول وکيلم را به صورت يک چک بين بانکی به حساب ريختم.
۷-(ساعت ۱۰/۱۱)به دفتر وکيلم که دو تا خيابون بالاتر از بانک بود رفتم. مثل هميشه خودش توی دفتر نبود . و منشی اش هم داشت با کامپيوترش بی دل بازی ميکرد! چک را تحويل منشی دادم و رفتم.
۸-( ۳۰/۱۱)در سر راه يه دونه نيازمنديهای همشهری گرفتم و مثل هميشه پشت چراغ قرمزها و در ترافيک ها ، مشغول به خواندن نيازمنديها شدم. در صفحه آخر اون يکی از دوستام تبليغ شرکتش را داده بود و در صفحه اولش يه آگهی بزرگ برای تحصيل خارج از کشور بود. نظرم را به خودش جلب کرد...
۹- (ساعت ۱۵/۱۲) به طوراتفاقی در بين راه يه کاميونی را ديدم که پشتش نوشته بود: حسنی به مکتب نميرفت / باباش گذاشتش شوفری
۱۰- (ساعت۲۵/۱۲)درسر راه به يه عابر بانک ملی رفتم تا پول برداشت کنم ولی خراب بود! به عابربانکی که تازگی در طبقه پايين محلی که دفترم اونجاست رفتم.مشاور شيميايی ام را به طور اتفاقی درکنار باجه عابربانک دیدم. يه مقداری پول برداشتم. و به طرف بانک رفتم .۲تا قبض تلفن با ۲ تا قبض موبايل داشتم که بايد پرداخت می کردم.
۱۱-(ساعت۳۵/۱۲)به طرف دفتر شرکتم حرکت کردم. خدا را شکر يه آبدارچی داريم که کلی از کارهای نظافت را اون انجام ميده .اگه اون نبود واقعا گند از اتاق من بلند ميشد! آخه من خيلی ريخت وپاش ميکنم ..يادم مياد چند روز پيش پسر خاله ام را که ۹سالش هست با خودم به شرکت آوردم بعدا به مامانم گفته بود که من چقدر شلخته ام!
۱۲-( ساعت۱۰/۱)وقت اينکه برای ناهار به خونه برم نداشتم ..کافی شاپ پايين شرکت هم که فقط ساندويچ و اسنک داره..چندروز پيش وقتی قيافه اون بچه کوچک۱۰ساله ای که سفارشات ناهار را برام آورد ديدم..ناهار ديگه بهم نچسبيد ..چرا بايد دراين سن مثل بقيه مدرسه نره و مجبور باشه کار کنه....امروز ديگه از اون کافی شاپ غذا نميخرم...برايذ غذا از دفترم بيرون رفتم و جاتون خالی يه خورش قيمه خوش مزه ای هم خوردم.
۱۳-(ساعت۲)يه سری به کتابخونه زدم .چند تا کار اداری هم انجام دادم .نميدونم چرا کتف و گردنم درد ميکنه...شايد از باد کولر ماشين باشه.و شايد هم از اون ماهيگيری چند روز پيش و آبهای رودخانه باشه! وای......نکنه من وبا گرفته باشم؟!!
۱۴- (ساعت ۲۰/۲) به چند تا سازمان برای يه موضوع مالی تماس گرفتم ..يه نامه از وزير داشتم که بتونم برای يک پروژه تحقيقاتی ملی يه وام بدون نوبت بگيرم ولی انگار مسئول اين سازمان دولتي، وزير را هم قبول نداره!! ميگه بايد مثل بقيه بری توی نوبت ...(از برکات دولت آقای احمدی نژاد!!) يکی نيست بگه بابا من برای خودتون دارم کار ميکنم...اگه من با همين پروژه ام برم خارج که دوباره داد ميزنید: آی فرار منابع ملی ..آُِِی فرار مغزها...
۱۲-(ساعت۴۵/۲)يه ربع ديگه با مشاور اقتصادی ام جلسه دارم.پرسشنامه ای را که داده بود پرينت گرفتم و در همين مدت کم تکميلش کردم ..به دفترش که در طبقه پايين هست رفتم .ولی کسی اونجا نبود ! داشتم يه يادداشت براش مينوشتم که اومد...درحين جلسه درد گردن خيلی زيادی داشتم به طوری که از درد متوجه صحبت هاش نميشدم.
۱۳-(ساعت۳۰/۴)جلسه تموم شد و با اين که خيلی کار با مواد شيميايی که صبح خريده بودم در آزمايشگاه داشتم ، ولی به علت درد گردن به طرف خونه حرکت کردم.
۱۴-(ساعت۱۵/۵)بالاخره به خونه رسيدم .
۱۵-(ساعت۱۱ شب)مقداری پماد ساليسيلات به گردنم زدم و کيسه آب جوش را تا صبح روی گردن و کتفم گذاشتم.روی تختم دراز کشيده بودم و به آگهی توی نيازمنديهای صبح برای تحصيل در خارج از کشور فکر ميکردم ..خيلی خوب ميشد اگه ميتونستم مدرک دکترا در رشته خودم رابگيرم ...از لحاظ مالی مشکلی ندارم.
فقط يه مشکلی هست .....
بايد بيشتر راجع بهش فکر کنم!
۱۵- حدس ميزنم در عرض ۴ ماه پيش اين اولين شبی بود که من بيشتر از ۵ ساعت خوابيدم.استراحت خوبی بود و امروز صبح ديگه از اون درد لعنتی خبری نبود.
nuclear energy...yes or no

ديروز برای انجام کاری به انرژی اتمی اصفهان (Ucf )رفتم که البته به دلايلی کارم انجام نشد..
ولی اينطور که معلوم بود قراره فرداساعت ۱۱ صبح ،مراسمی برگزار بشه که دانشجوهای سراسر ايران، با به وجود آوردن يک حصار انسانی در دور تا دور اين مرکز، به طور نمادين آمادگی خود را در دفاع از اين تاسيسات اعلام کنند.نکته جالب اينجاست که اينا ميخوان صداشون را به گوش امريکا برسونن ولی هيچ خبرنگاری حق گزارش از اين تجمع را نداره چون ممکنه ناخودآگاه از تاسيسات عکس و فيلم برداشته بشه!...
يه پلاکاردی هم ديدم که داشت برای اين مراسم آماده ميشد که نوشته بود :npt ...we will leave you ..soon


خيلی جالبه ! من نفهميدم ما با بمب اتم مخالفيم يا با "ان .پی .تی"؟
البته من خودم با انرژی اتمی ايران(حتی اگرقرار باشه بمب هم ساخته بشه!) موافقم
ولی نوشته ها و حرکات،نشان از ناپختگی سياسی افراد داشت....
ناخودآگاه ياد دوران داشجوييم افتادم که وقتی غذا بد بود پشت در سلف اعتصاب ميکرديم ..اگرچه مسئولين يه کمی از خودشون تحرک نشون ميدادن، ولی هميشه من آشپزهايی را ميديم که از پشت پنجره های سلف، نگاهی عقلانی،حاکی از تمسخر به ما وکارهامون ميکردند، چون ميدونستن فردا دوباره توی همون سلف ميريم و همون غذا را به خوردمون ميدن....
خاطره هايی که در ذهن "جی بيس" ماندگار شد...
...........!
۸۴/۲/۴ من با چشمان خود ديدم پسری -که سن او حتی کمتر از من بود - برای رفع نياز مالی خانواده اش ، يکی از کليه هايش را به قيمت ۵/۲ ميليون به مادر مريضم فروخت.....
در دوران دانشجويی من با چشمان خود ديدم ، وقتی ساندويچی را که سفارش داده بودم و با بی حوصلگی خوردم ، تکه انتهايی نان آن را که در سطل آشغال انداخته بودم مردی برداشت و با ولع خورد....
![]()


.....![]()
۸۳/۹/۲۲ يک هفته پس از سالگرد تولدممن با چشمان خود ديدم ، در حالی که در ساعت ۶ صبح زمستان گذشته ، ازقدم زدن در هوای تميز يک صبح بارانی در خيابان وليعصر تهران لذت ميبردم، پيرمرد کارتن خوابی در کنار بانک ملی از زور سرما داشت می مرد...
دی ماه ۸۳من با چشمان خود ديدم ، دختری هم سن وسال خودم را که در پمپ بنزين فقط جوراب ميفروخت ولی نزديک ترين دوستم او را به چشم يک خود فروش می پنداشت.!!..و در کنار آن ، هميشه به چشم ميبينم زنان و دختران خيابانی و غير خيابانی!!! را که برای رفع زياده خواهی ، دست خود را به نشانه رضايت ، جلوی اتومبيل من بارها و بارها به تکرر بالا می برند.....

پريروزمن با چشمان خود ديدم ، در حالی که من از درآمدخود بسيار ناراضی هستم، دختری با مدرک ليسانس در شرکت ورشکسته يکی از دوستانم از صبح تا شب با حقوق فقط ۴۰هزار تومان ماهيانه کار میکند....
و در جديدترين آن و من دوباره ديدم ، ....


اگه يه روزی ديدی....

جی بيس(jey_biss@yahoo.co.cn)
راستی شما کی فهميدين که بزرگ شدين.....؟
خدا را شکر...


خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است
خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است ودر خيابانها پرسه نمي زند
خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم
خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستانم بوده ام
خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم
خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعنی توان سخت كار كردن را دارم
خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعنی من خانه اي دارم
خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن
خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم
خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم
خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام
خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم
خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم
خدا را شکر......
زبان گلها...
آيا تا به حال شده که به کسی گل هديه بدين..؟
شايد هم از اون آدمهايی هستين که به نظرتون گل يه هديه خراب شدنی و از بين رفتنيه ... و شايد هم برعکس! بهترين هديه هايی که همون گل باشه!
حالا اگه گل را به عنوان يه هديه انتخاب ميکنين بهتره بدونين که هر گل نشانگر پيام خاص خودشه! و شما با هديه دادن اون ، پيامی را به طرف مقابل ميرسونين...
| زبان گل | نام فارسی گل | نام انگليسی |
| (بروگمشو) go away | شقايق نعمانی | anemone |
| ( احساسات لطيف) delicate passions | آزاليا | azalea |
| (عشق من،هميشگی است) my love is forever | کامليا | camelia |
| (من بيگناهم) im innocent | مينای چمنی | daisy |
(عشق وفادار من) my faithful love | گل فراموشم نکن | Foget-me -not |
| ( تو احمق هستی) you are foolish | گل شمعدانی | Geranium |
| ( من اميد دارم) i have hope | گل زنبق | Iris |
| (خداحافظ) fare wall | گل نيلوفر | Morning glory |
| تو بيش از حد احمق هستی you are too proud | گل نرگس | Narcissus |
| من خشمگين هستم i am angry | گل اطلسی | Petunia |
| من عاشق تو هستم i love you | گل رز(سرخ) | Rose,red |
| تو چقدر پاکی you are so pure | گل رز(سفيد) | rose,white |
| دوست خودنمای من my gallant friend | گل ميخک | Sweet william |
| لذتهای ممنوع forbidden pleasures | گل مريم | Tuberose |
در صورتی که جدول به طور کامل آپ نميشودلطفا refresh کنيد
همه از رسيدن بهار خوشحال ميشوند و باغبان خوشحال تر.چون در باغچه ای که او پيراسته،گلهای بيشتری خواهند شکفت........
راستي... شما چه گلی را و به چه کسی هديه ميدین؟
چند روز پيش با يک استاد دانشگاه
قرار مشاوره داشتم ( ساعتی ۱۵ هزار تومان!)، حرف خيلی خوبی راجع به من زد
: افکار من همگی در سطح پاشيده شده و هيچکدام عمقی ندارند.
( مثل دريايی با عمق يک سانتيمتر)من همه کاری می کنم ولی هيچکدام کامل نيستند.
وا قعأ چرا ؟؟؟
فکر کم چون خيلی دست تنها م و ميخواهم همه کارهايم را به تنهايی خودم انجام بدم!
ولی من از امروز در کارهايم جدی خواهم بود!!
۱ـ (ساعت ۸صبح): از خواب بيدار شدم
يه ليوان شير و يه دونه موز خوردم و سريع لباسهامو پوشيدم واز خانه رفتم بيرون .آخه امروز خيلي کار دارم!
۲ـ(ساعت ۱۵/۸): رفتم يه مغازهای که يه پرينت رنگی بگيرم۵/.ساعت معطلم کرد!
۳ـ(ساعت۱۵/۹): در مطب دکتر هستم که يه نوبت برای مامانم بگيرم.
۴-(ساعت۴۰/۹)يه فتوکپی از رسيد پول برای اداره ثبت گرفتم
۵-(ساعت۱۵/۱۰) در اداره ثبت اسناد و املاک هستم ولی مسئولش ميگه ما از ۱۷ تا ۲۴ ارديبهشت کار انجام نمی دهيم!
۶-(ساعت۳۰/۱۰)رفتم اداره بيمه که يه پولی را زنده کنم ۱ساعت معطلم کردند بعد هم گفتند شنبه بيا چکش را بگير!LOL
۷ـ(ساعت۴۰/۱۱)با يه شرکت بازرگانی قرار داشتم اينقدر اونجا عجله کردم که اصلا الان يادم نيست چی از اونها خواستم!
۸ـ(ساعت۱۲)يه مقدار ی سولفات روی خريدم . يه فاکتور بهم داد که بايد قاب بگيرم(آخه عکس شير و خورشيد بالاش بود! سربرگ وزارت کشاورزی و منابع طبيعی اون رژيم بود)
۹ـ(ساعت۴۰/۱۲) با يه شرکت سازنده دستگاه ها ی صنعتی قرار داشتم يه ميکسر سفارش دادم.
۱۰-(ساعت۱) سريع يه ناهار بيرون خوردم واز بس گشنم بود نفهميدم چرا موقع بيرون آمدن ۴تا ناهار اضافی ديگه هم گرفتم؟!
۱۱ـ(ساعت۴۰/۱)کولر ماشين خوب کار نميکرد و هوا هم هم خيلی گرمه! نوار فرهاد هم توی ماشين گذاشتم که ميگفت:امروز در اين شهر چو من ياری نيست...آورده به بازار و خريداری نيست...آنکس که خريدار بود بدو رايم نيست.....وانکس که بدو راي، خريدارم نيست.... 
۱۲ـ(ساعت۵۰/۱)پيش يه تعمير کولری معروف رفتم کولر يه مقدار گاز زد و چون منو می شناخت هيچی هم پول شارژ کولر را نگرفت....خيلی خسته بودم دلم هم يه جورايی گرفته بود 
سوار که شدم يه دفعه يه messageروی مبايلم دريافت کردم از يکی از دوستای قديمی بود که برام نوشته بود:vaghti ye moshkel barat pish omad naro pishe khoda bego ke ye moshkele bozorg daram..boropishe moshkelet bego man ye KHODAYE BOZORG daram
13-ساعت ۲ با يه استاد دانشگاه قرار دارم که الان که دام اينو مينويسم هنوز نرفته ام!
ضمنا چند تا تلفن کاری هم بايد بزنم.
۱۴ـساعت ۳۰/۳ بايد مامانم رو ببرم پيش اون دکتری که صبح ازش وقت گرفته بودم.
۱۵-ساعت۶بايد برم سراغ چند تا بدهکارام که چند تا چکاشون پاس نشده.... ضمنا چند تا چک ديکه هم بايد از همون آدمهای بد حساب بگيرم!!!!!!
۱۶ـشب بايد برم با بابام خونه عمه ام ...ديروز زنگ زده گفته که يه زمينهامون را که نزديک خونه اونهاست يه نفر صاحب شده!
۱۷ـسااعت ۱۰ شب هم اگه حالشو داشتم شام ميخورم(از همون هايی که ظهر گرفتهام)و اگه يادم نره
بايد مسواک بزنم!
۱۸ـبا اين همه مشغله امروزم ..تازه الان يادم اومد که بايد امروز در يه سمينار HACCPهم شرکت ميکردم!!!!!!
























